به گزارش پایگاه خبری حامی ایرانیان، «خیابان کشوردوست» تا قبل از اسفندِ سال گذشته، تنها یک خیابان بود که نامش هم خیلی به چشم نمیآمد، اکنون اما اگر از نزدیکیهای «کشوردوست» عبور کنی، با خیابانی معمولی روبهرو نمیشوی؛ با روایتی زنده از دلتنگی، خاطره و سوگواری جمعی مواجه خواهی شد، خیابانی که سالها مقصد مشتاقانِ دیدار بود، جایی که سالها محل قرار بود، جایی که سالها وعدهگاه وصال بود؛ حالا به ایستگاه مکث و تأمل بدل شده است؛ جایی که مردم نه برای رسیدن به دیدار، که برای نزدیک شدن به یاد و خاطره رهبر شهید انقلاب قدم در آن میگذارند.
پیشتر، اینجا همه چیز عادی بود، خیابان و خانهها و مغازهها و عبور و مرورها عادی بود، انگار نه انگار که رهبرِ کشوری همین نزدیکیها، خیلی نزدیکیها، زندگی میکرد، اکنون اما همه چیز فرق کرده است.
از ابتدای خیابان جمهوری تا انتهای معبری که به حسینیه امام خمینی(ره) میرسد، نشانههای یک فقدان بزرگ دیده میشود، دیوارهای بتنی اطراف محل شهادت، با سازههایی بتنی پوشیده شدهاند، سازههایی که به ما رهگذرانِ قدیمیِ این خیابانها یادآور میشود که اینجا و در همین نزدیکیها چه بزرگمردی نفس میکشید که با بودنش همه چیز عادی بود، اما رفتنش همه چیز را غیرعادی کرده است.
ما ایرانیان همیشه میدانیم چطور و چگونه زشتیها را به زیبایی تبدیل کنیم. راستش را بخواهید این سازههای بتنی در اطراف محل شهادت رهبر شهید، خیلی سخت و زمخت هستند؛ اصلاً دل آدمی میگیرد وقتی این سازهها را میبینید، اما…
اما یادگاریها و دلنوشتهها بهدستخطِ مردمِ ایرانزمین، همین سازههای سرد و بیجان را گویی جانی دیگر بخشیده است. هر وجب از این سازهها به صفحهای از دفتر دلنوشتههای مردم تبدیل شده است. میان انبوه نوشتهها، از اشک و دلتنگی گرفته تا طلب حلالیت و عهدهای ناگفته، میتوان صدای یک ملت را شنید؛ صدایی که روی دیوارها مانده تا شاید اندکی از بار اندوهش کاسته شود.
هر شب اینجا مراسمی برپاست، هر شب اینجا مردم میآیند، عبور و مرورها عادی است؛ نود و یک روز از آغاز جنگ و از شهادت رهبر شهید گذشته است، نود و یک روز است که مردم این خیابان را ترک نمیکنند؛ اصلاً شاید هرگز آنجا را ترک نکنند. از سرِ خیابان «کشوردوست» تا آن وسطها موکت شده است، سخنران میآید و حرف میزند، مردم هم میآیند، هر کسی آرام گوشهای کز کرده است.
کودکی آن وسط میان صدای بلند بلندگوها، خوابیده است، چند نوجوان سرشان در گوشی است و مشغول بازیِ فوتبال با گوشی هستند، پیرمردی لطیف، سرش را به دیوار تکیه داده و خوابش گرفته است، دختری جوان چادرش را روی سرش کشیده و دستها را بالا گرفته و مشغول دعا و نیایش است.
درست در آغاز خیابان کشوردوست، پدرها و مادرها، دست فرزندانشان را در دست به جمع مشتاقان دیدار میپیوندند، بازار عکسهای یادگاری هم گرم است.
تختهای سفید در همان ابتدای خیابان کاشته شده است تا مردم دلنوشتههایشان را بنویسند، صفی آنجا تشکیل شده است تا یکی یکی بیایند و آنچه را در دل دارند، در چند جمله بنویسند، بیایید برخی از این جملات را با هم مرور کنیم:
«دیدی آخرم پیشت قرآن نخوندم…»
«ایرانیترین، آقای عزیزم، ملتمس دعای خیرت هستیم. (خانواده رستگار)»
«آقا خیلی دوستت دارم.»
«آخر هم نشد ببینمتان آقاجان، آمدم با خرابههای بیت دردِدل کنم.»
«قرار بود که جان ما فدای رهبر بشه، اما بهعکس شد.»
«عزیز جان؛ شبهای هجر را گذراندیم، ما را به سختجانی خود این گمان نبود. ما به شهیدان خود نمیگوییم خداحافظ، میگوییم بهامید دیدار…»
هر خط، هر نوشته، هر جمله و هر کسی که اینجاست یا اینجا آمده یا اینجا خواهد آمد، داستان خود را دارد و هر داستان ردپایی از دلتنگیِ یک ملت برای مردی است که رهبر بود.
داستان خیابان کشوردوست / اینجا جای کشوردوستهاست
«کشوردوست» بهراستی که بهترین صفت برای رهبر شهید بود، آری این خیابان نه برای رهبری که به نامِ ورزشکاری است که سال ۱۳۵۸ شهید شده است، داستان آن شهید هم خواندنی است، بیایید آن داستان را مرور کنیم:
راستی نام خیابان «کشوردوست» از کجا آمده است؟ شاید تصور کنید که «کشوردوست» یادگار رهبر شهید انقلاب است؛ اما جستوجوها ماجرای دیگری را روایت میکنند؛ روایتی که داستانِ شهیدی جوان، قهرمان شنا و ورزشکاری که سال ۱۳۵۸ در ۲۰سالگی به شهادت رسید؛ فریبرز کشوردوست.
پدربزرگِ فریبرز کشوردوست سالها پیش در باکو زندگی میکرد، مردی ثروتمند که پس از انقلاب بلشویکی میان ماندن و دست کشیدن از عقایدش یا بازگشت به وطن، دومی را انتخاب کرد، همه داراییاش را از دست داد و راهی ایران شد، در مرز، وقتی از او پرسیدند چرا بازگشته است، پاسخ داد: «اینجا وطن من است.»، همانجا بود که نام خانوادگی «کشوردوست» برای خانواده او انتخاب شد.
فریبرز از نوجوانی در شنا درخشید و به تیم ملی رسید، مدالهای فراوانی به دست آورد و برای مسابقات به کشورهای مختلف سفر کرد، اما آنچه بیش از قهرمانیهای ورزشی در زندگیاش نقش داشت، تربیت مذهبی و علاقهاش به هیئت بود. او از روزهای نخست انقلاب به کمیته پیوست و سرانجام هشتم آبان ۱۳۵۸ به شهادت رسید.
فریبرز در محله جمهوری بزرگ شده بود و هیئت حضرت علیاکبر(ع) برایش جایگاه ویژهای داشت، پس از شهادتش نیز سالها رسم هیئت این بود که ظهر عاشورا مقابل خانه خانواده کشوردوست توقف کند و بهیاد او ادای احترام کند.
حقا که نامِ این خیابان باید کشوردوست باشد، آنجا گویا فقط جای کشوردوستهاست.



















