” لیلی خوش گفتار”
بزرگترین دارایی ِ آدمیزاد، همین دوستهای دیده و نادیده دنیای مجازیاند! همینهایی که برایت پیام میگذارند… که بگویند حواسشان به تو هست… دلشان پی ِ تو، دل ِ تو و درد ِ توست… که چقدر خوب تو را میخوانند… که پیگیرند… که نباشی دلگیرند… اینهایی که دلتنگات میشوند… دو سه خط شعر و دلنوشته برایت کپی میکنند تا بدانی خودت ـ وجودت ـ خوشی حال و احوالت برایشان مهم است!
آدمیزاد چه دلخوش میشود گاهی، با همین دو سه خط نوشته… از یکی شاید آن سر ِ دنیا ! حس ِ شیرینیست که بدانی بودنت برای کسی اهمیت دارد، نبودنت اما، دیگری را پریشان میکند…
چقدر این داراییهای زندگیام، شما دوستان ِ دور و نزدیک، برایم پُر ارزشید…
اما
دست از نوشتن میکشم. جرعهای چای مینوشم. به سطرهای بالا نگاهی میاندازم. دوباره و دوباره آنها را میخوانم. حرفی، کلمهای را اصلاح میکنم. باور دارم کلمات روح دارند، حرف برای گفتن دارند. حرفهایی که که در گلویشان خفه میشود و نمیتوانند با صدای بلند فریاد بکشند. ولی باز هم اگر خواهان واقعی داشته باشند صدایشان خوب بلند است…
دست و دلم نمیرود این نوشته را در صفحه فضای مجازی منتشر کنم؟ واقعا چرا؟ به لیست دنبال کننده هایم خیره میشوم. این چند هزار نفری که نوشته هایم را دنبال میکنند تا چه اندازه حرفهایم را میفهمند؟ چقدر باورش دارند؟ چرا ماندهاند و باز میخواندند و میخواندند و …؟
عاقبت ماوس را روی همه سطرهایی که نوشته میکشم و مارکشان میکنم. آدمها دروغ را بیشتر از حقیقت میپسندند و این دنیای مجازی چه حرفهای کذبی که به خوردشان نمیدهد! میتوانم تنها با یک کلید کیبورد، همه دنیای ساختگی را نابود کنم! خوب میدانم که پسندیدمها و پاسخها، یاوهای بیش نیستند!
عاقبت دکمه را بدون هیچ دو دلی فشار میدهم. دنیای سفیدی پیش رویم گسترده میشود. دوباره شروع به نوشتن میکنم.
کلمات برای خلق دنیایی تازه به من لبخند میزدند. اینبار از آدمهای واقعی مینویسم. از همانهایی که در واقعیت، در همین دنیای تلخ و شیرین، پیگیر حال و احوالم هستند. هر چند کم، هرچند کوتاه!


















