• امروز : شنبه - ۱۱ بهمن - ۱۴۰۴
  • برابر با : Saturday - 31 January - 2026
4
(تأملی در باب مرگ، عشق و خاطرات گمشده)

نقد فیلم «من مرد ساده‌ای بودم»

  • کد خبر : 156661
  • ۲۲ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۸:۲۰
نقد فیلم «من مرد ساده‌ای بودم»
فیلم «من مرد ساده‌ای بودم» از آن دسته آثاری است که بیش از روایت یک داستان، تجربه‌ای احساسی خلق می‌کند. تجربه‌ای که مرگ را نه به‌عنوان یک پایان تلخ، بلکه به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی زندگی به تصویر می‌کشد.

نقد فیلم «من مرد ساده‌ای بودم»(تأملی در باب مرگ، عشق و خاطرات گمشده)

فیلم «من مرد ساده‌ای بودم» (I Was a Simple Man) ساخته‌ی کریستوفر ماکوتو یوگی (۲۰۲۱)، اثری آرام، تأمل‌برانگیز و غرق در فضایی شاعرانه، و در عین‌حال تلخ درباره‌ی زندگی، عشق، فقدان و پذیرش مرگ است. از آن دسته آثاری است که بیش از روایت یک داستان، تجربه‌ای احساسی خلق می‌کند. تجربه‌ای که مرگ را نه به‌عنوان یک پایان تلخ، بلکه به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی زندگی به تصویر می‌کشد.

این فیلم روایتگر آخرین روزهای زندگی یک مرد اهل هاوایی است که در مواجهه با مرگ، بیش از آنکه در زمان حال حضور داشته باشد، در خاطراتش غرق می‌شود. در طول فیلم، او با خاطرات همسر مرحومش، فرزندانش و تصمیماتی که در زندگی گرفته مواجه می‌شود.

فیلم در عین روایت شخصی، یک پرتره‌ی عمیق از زندگی در هاوایی نیز ارائه می‌دهد. هاوایی در این فیلم، برخلاف تصویر توریستی و پرزرق‌وبرقی که معمولاً از آن ارائه می‌شود، فراتر از یک لوکیشن ساده است. سرزمینی است که زیر سایه‌ی خاطرات، تنهایی و پیوندهای گسسته جان می‌گیرد. جایی که گذشته، سنت‌ها و استعمار، ردپای خود را بر زندگی افراد گذاشته است. به عبارتی، طبیعت در این فیلم فقط پس‌زمینه‌ی داستان نیست؛ بلکه همچون یک شخصیت زنده، بر احساسات و افکار شخصیت اصلی تأثیر می‌گذارد.

در اکثر فیلم‌ها، مرگ لحظه‌ای ناگهانی و تراژیک است، اما در اینجا، مرگ تدریجی، آرام و پذیرفتنی به تصویر کشیده شده است. فیلم از همان ابتدا، شخصیت اصلی را در سکوتی سنگین و تأمل‌برانگیز به بیننده معرفی می‌کند.  مردی که در واپسین روزهای زندگی خود، در میان بیماری و سایه‌های گذشته سرگردان است. گرچه مرگ به او نزدیک است، اما بیش از ترس، آنچه او را درگیر کرده، خاطراتی است که هرگز به‌درستی با آن‌ها روبه‌رو نشده است. زندگی او نه پرحادثه بوده و نه قهرمانانه. او مردی ساده است که مانند بسیاری از انسان‌ها، تصور می‌کرده زمان کافی دارد تا اشتباهاتش را جبران کند، روابطش را ترمیم کند و با گذشته‌ی خود کنار بیاید. اما حقیقت تلخ این است که مرگ، ناگهان از راه می‌رسد و فرصتی برای بازگشت باقی نمی‌گذارد.

این نوع مواجهه با مرگ، مخاطب را به یاد مرگ در فرهنگ‌های شرقی می‌اندازد، جایی که مرگ نه یک فاجعه، بلکه بخشی از چرخه‌ی طبیعت است. در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، مرد در حالی که به دریا خیره شده، با صدایی آرام می‌گوید:همه چیز مثل قبل است، اما من دیگر مثل قبل نیستم. این جمله، جوهره‌ی فیلم را در خود دارد: این‌که زندگی ادامه دارد، اما انسان تغییر می‌کند، پیر می‌شود و درنهایت، جایی در میان امواج زمان محو می‌شود.

یکی از جنبه‌های شاعرانه‌ی فیلم، حضور روح همسر مرد و رابطه‌اش با اوست. زن شبحی ترسناک نیست، بلکه خاطره‌ای زنده و آشناست. او تنها در خیال نیست، بلکه واقعاً در کنار شوهرش است، چون مرد هرگز نتوانسته او را رها کند. عشق آنها، سرشار از پیچیدگی‌های فرهنگی و اجتماعی بوده است. مرد از خانواده‌ای سنتی است که انتخاب همسرش را نپذیرفتند و وقتی او برای عشقش، خانواده‌ی خود را پشت سر گذاشته، فاصله‌ای که ایجاد شده دیگر هرگز ترمیم نشده است. در صحنه‌ای مهم، مرد به روح همسرش می‌گوید: من فکر می‌کردم هنوز زمان دارم. این جمله از حسرتی می‌گوید که با نزدیک شدن به مرگ، عمیق‌تر می‌شود. او همسرش را دوست داشته، اما در طول زندگی، هرگز نتوانسته تمام دیوارهای بین‌شان را از میان بردارد. تفاوت‌های فرهنگی‌شان، چالش‌هایی ایجاد کرده و نشان می‌دهد عشق به‌تنهایی کافی نبوده تا آن‌ها را حل کند. در یکی از صحنه‌های فلش‌بک، وقتی آن‌ها درباره‌ی آینده صحبت می‌کنند، زن با اشتیاق می‌گوید:زندگی چیزی فراتر از آن چیزی است که دیگران برای ما تعیین می‌کنند. اما مرد، مردد است. او بین تعلق به گذشته و حرکت به سوی آینده گیر کرده است.

فیلم، تنها به رابطه‌ی مرد با همسرش نمی‌پردازد، بلکه شکاف میان او و فرزندانش، یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستان را نیز به‌خوبی نشان می‌دهد. سال‌ها بی‌تفاوتی، احساسات فروخورده و عدم بیان محبت، باعث شده که ارتباط او با فرزندانش سطحی و پر از سوءتفاهم باشد. در یکی از احساسی‌ترین لحظات فیلم، پسرش کنار تخت او نشسته و با تردید می‌گوید:نمی‌دانم چطور باید خداحافظی کنم. و پدر، در حالی که چشمانش را بسته، آرام می‌گوید:خداحافظی لازم نیست. ما همیشه در خاطرات هم خواهیم بود. این مکالمه‌ی کوتاه، گویای رابطه‌ی پیچیده‌ی آن‌هاست. پسر، بین عشق و دلخوری از پدری که هرگز واقعاً در کنارش نبوده، در کشمکش است. اما فیلم نشان می‌دهد که حتی در فاصله‌ها نیز، عشقی خاموش وجود دارد که با مرگ از بین نمی‌رود.

کریستوفر ماکوتو یوگی، به‌جای استفاده از دیالوگ‌های طولانی، از عناصر بصری برای انتقال احساسات استفاده کرده است. عناصر طبیعت در اینجا فقط یک پس‌زمینه نیستند، بلکه بخشی از روایت‌اند: درخت کهن که چندین بار در فیلم دیده می‌شود، نمادی از پیوند میان نسل‌هاست. این درخت، مانند خود شخصیت اصلی، شاهد سال‌های زیادی از زندگی بوده و خاطرات را در خود نگاه داشته است. در یکی از صحنه‌های تأثیرگذار، دوربین روی برگ‌های درخت تمرکز می‌کند که در باد تکان می‌خورند. مرد، در حالی که به آن‌ها نگاه می‌کند، زمزمه می‌کند:همه چیز تغییر می‌کند، اما هیچ چیز واقعاً از بین نمی‌رود. این جمله، گویی اعترافی است به حقیقت تلخ زندگی؛ اینکه جهان ادامه دارد، اما انسان تغییر می‌کند، پیر می‌شود و در نهایت، باید بپذیرد که بخشی از طبیعت خواهد شد.

باد و امواج دریا، که حضوری دائمی در فیلم دارند، استعاره‌ای از ناپایداری زندگی و گذر زمان هستند. نور و سایه به‌طور هوشمندانه‌ای در فیلم به کار رفته‌اند. خاطرات با نور گرم و طلایی نمایش داده می‌شوند، درحالی‌که زمان حال، در نورهای سرد و سایه‌های عمیق فرو رفته و نشانه‌ای از زوال و نزدیک شدن به مرگ است.

مجسمه زن ژاپنی که در فیلم «من مرد ساده‌ای بودم» ظاهر می‌شود، نمادی چندلایه و پرمعناست که به جنبه‌های مختلفی از داستان و شخصیت اصلی اشاره دارد. این مجسمه می‌تواند تفاسیر متعددی داشته باشد: یادآور پیشینه‌ی فرهنگی شخصیت اصلی، یک شیء یادگاری که او را به دوران جوانی و خانواده‌اش پیوند می‌دهد، استعاره‌ای از همسرش که زنی قوی، مستقل و تأثیرگذار بوده است، نشان‌دهنده‌ی پذیرش مرگ و ارتباط با دنیای ارواح، و در نهایت اینکه در فرهنگ ژاپنی، مجسمه‌ها اغلب به‌عنوان نمادهایی از حافظه و احترام به گذشتگان به کار می‌روند. مجسمه نماد چیزی است که تغییر نمی‌کند، چیزی که همواره ثابت باقی می‌ماند. در مقابل، زندگی شخصیت اصلی پر از تغییر و فقدان است. مجسمه، همانند بسیاری از لحظات فیلم، به مخاطب یادآوری می‌کند که زمان متوقف نمی‌شود و هرچقدر هم که ما بخواهیم گذشته را نگه داریم، همه چیز رو به زوال است.

یوگی در این فیلم، از روایت سنتی و کلاسیک فاصله می‌گیرد و بیشتر بر احساسات و فضا تأکید دارد. ریتم فیلم آرام است و بسیاری از لحظات آن، تنها از طریق تصاویر، موسیقی و سکوت روایت می‌شوند. فیلم‌هایی که در آن‌ها، زندگی روزمره و جزئیات کوچک، اهمیت بیشتری از وقایع دراماتیک دارند. این نوع روایت، یادآور سینمای کارگردانانی مانند «هو شیائو‌ شین» و «یاسوجیرو اوزو» است. این سبک ممکن است برای برخی مخاطبان چالش‌برانگیز باشد، اما برای کسانی که به سینمای تأملی و شاعرانه علاقه دارند، تجربه‌ای عمیق و فراموش‌نشدنی خواهد بود.

در نهایت اینکه، «من مرد ساده‌ای بودم»، بیش از آنکه درباره‌ی مرگ باشد، درباره‌ی زندگی است. درباره‌ی روابطی که می‌توانستند عمیق‌تر باشند، عشق‌هایی که به سرانجام نرسیده‌اند، خانواده‌هایی که گسسته شده‌‌اند، و زمان‌هایی که گمان می‌کردیم بی‌پایان‌اند، اما ناگهان از میان رفته‌اند. یوگی، با نگاهی شاعرانه، این حقیقت را یادآور می‌شود که همه‌ی ما روزی به گذشته خواهیم پیوست، اما آنچه از ما باقی می‌ماند، خاطرات، عشق‌ها و لحظاتی از ماست که در دل دیگران به زندگی ادامه می‌دهند. و در پایان، شاید بزرگ‌ترین پرسشی که فیلم در ذهن مخاطب باقی می‌گذارد، همان چیزی باشد که شخصیت اصلی با حسرت بیان می‌کند:من فکر می‌کردم هنوز زمان دارم.

*کریستوفر ماکوتو یوگی، کارگردان، تدوینگر، نویسنده، تهیه کننده و فیلمبردار سینما، از سال ۲۰۰۶ فعالیت حرفه ای خود را در عرصه کارگردانی آغاز کرد. وی سابقه حضور در تولید آثاری همچون: «نقشه ها»، «باران هونولولو»، «توقف در ساحل»، «اباکه»، «آگوست در آکیکو» و «من یک مرد ساده بودم» را در کارنامه هنری خود دارد.

 

نویسنده: دکتر لیلی خوش گفتار

لینک کوتاه : https://hamieiranian.ir/?p=156661
  • نویسنده : لیلی خوش گفتار

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.

برچسب ها