سریال «وحشی» که از ابتدا با لحن واقعگرایانه و گاه تلخ خود، نگاه مخاطب را به معضل تبعیض و خشونت طبقاتی جلب میکند را از منظری فراتر از روایت صرف میتوان تحلیل کرد. هومن سیدی در «وحشی» برخلاف آثار پیشیناش که بیشتر بر فوران بیرونی خشونت تمرکز داشتند، این بار ریشههای خشونت را در لایههای درونی حافظه فردی و جمعی کاوش میکند. او جهانی میسازد که در آن، چشمانداز حذف شده است؛ نه آسمانی هست، نه انتهای خیابان، نه حتی روزنهای برای تخیل. این انتخاب عجیب – و البته حسابشده – چیزی فراتر از یک سلیقه بصری است: «وحشی» با قابهای بیافق، ذهنیتی را تصویر میکند که در گذشته گیر کرده و توان تصور آینده را از دست داده است.
در این یادداشت، با کنار گذاشتن تحلیلهای رایج درباره بازیهای درخشان، کارگردانی، ضعف فیلمنامه و قصهای تلخ و … سراغ لایهای میرویم که کمتر کسی به آن پرداخته: رابطه میان ساختار بصری سریال و روانشناسی تروما.
داوود، قهرمان زخمخوردهی «وحشی» (با بازی درخشان جواد عزتی)، مردیست که بهظاهر در حال فرار از خشونت است، اما هر بار به نقطه آغاز برمیگردد. چیزی که «وحشی» را از آثار مشابه متمایز میکند، این است که خشونت در آن، نه واکنشی به فقر یا تبعیض، بلکه تداوم زخمهاییست که فراموش نمیشود. داوود در تلاش برای رها شدن از گذشته، مدام در همان الگوها گیر میافتد. حافظه، نهتنها گذشته را حفظ کرده، بلکه آن را دوباره و دوباره بازتولید میکند.
سریال از ساختاری مدور استفاده میکند، چرخهای روبهدرون شخصیت. داوود هر بار فکر میکند از خشونت گذشته عبور کرده، اما دوباره در موقعیتی مشابه میایستد. برای کسی که حافظهاش زخمیست، آینده فقط نسخهای دیگر از گذشته است.

چرا در هیچ نمایی از «وحشی» افق نمیبینیم؟
مهمترین عنصر فرمی سریال، قاببندیهاییست که بهطور پیوسته از نشان دادن چشمانداز پرهیز میکنند. حتی در صحنههایی که شخصیت در خیابان یا فضای باز قرار دارد، دوربین هرگز از چهرهها فاصله نمیگیرد. دیوارها، نردهها، اشیاء پیشزمینه، همه تلاش میکنند بین ما و «دوردست» فاصله بیندازند. این حذف چشمانداز، تکنیکی صرفاً زیباییشناسانه نیست؛ بلکه استعارهایست از وضعیت روانی شخصیت: کسی که نمیتواند آینده را تصور کند، چون هیچ افقی در برابرش نیست.
سیدی با حذف آگاهانه افق، زبان سینماییاش، حس «بیمکانی» و «بیآیندگی» را به زبان ذهنیت داوود ترجمه میکند. در سینما، نشاندادن افق یا چشمانداز دور معمولاً نشانهای از گریز، امکان رهایی یا حتی تأمل است. اما در «وحشی»، همهچیز نزدیک، فشرده، و خفهکننده است. قابها خفهاند، فضاها تنگ و بستهاند، و مخاطب هم مثل شخصیت اصلی، دچار همان حس بیراهی میشود. این رویکرد باعث میشود تماشاگر تنها شاهد خشونت نباشد، بلکه آن را حس کند؛ با تمام سنگینیاش. وقتی ما هم نمیتوانیم از قاب فرار کنیم، وقتی هیچ راه گریزی نیست، تازه میفهمیم که «وحشی» نه داستان یک انسان خشمگین، که تجربه زیستن در تروماست.
این شکل قاببندی، یک حس ناخودآگاه از گیر افتادن ایجاد میکند؛ نه فقط برای داوود، بلکه برای تماشاگر. ما هم مثل او، نمیتوانیم از ذهنیت خستهاش خارج شویم. در واقع، سیدی دارد شرایط روانی شخصیت را با زبان فضا روایت میکند، نه با دیالوگ یا مونولوگ. اینجاست که «وحشی» از یک داستان اجتماعی فراتر میرود و به تجربهای احساسی و درونی تبدیل میشود؛ تجربهای از زیستن در جهانی بدون خروجی، بدون آینده، بدون فرار. درست همینجاست که سریال اسمش را معنا میکند. «وحشی» فقط به معنای کسی نیست که خشونت میکند. بلکه گاهی، وقتی انسان در فضایی رشد میکند که هیچ چشماندازی در آن نیست، وحشیگری تنها واکنش ممکن است. نه از سر غریزه، بلکه از سر ناامیدی. از سر نداشتن جایی برای رفتن، راهی برای دیدن، روزنی برای تنفس.

در بیشتر آثار، حتی تاریکترینشان، نوعی «امکان» هست؛ یک لحظه رهایی، یک نقطه دوردست، یک آسمان باز. اما در «وحشی»، چنین چیزی کمتر دیده نمیشود. نه به این دلیل که شخصیتها نمیخواهند آیندهای داشته باشند، بلکه چون اصلاً امکان تصورش را ندارند. وقتی دوربین، افق را از ما دریغ میکند، یعنی خودش هم امیدی به آن ندارد. و اینجاست که معنای اسم سریال هم عمیقتر میشود: «وحشی» بودن، نه از سر خوی حیوانی، بلکه از نداشتن راه دیگر. از رشد در جهانی که هیچ دورنمایی ندارد.
در نهایت، «وحشی» نه فقط داستانی درباره فقر یا خشونت اجتماعی است، بلکه روایتیست از حافظهای که پاک نمیشود و زخمی که مدام خود را تکرار میکند. این سریال در لایههای زیرین خود، تصویری است از روانی که در زمان و مکان متوقف شده. داوود در مکانهایی زندگی میکند که هیچ جا نیستند، چون هیچ چشماندازی ندارند؛ نه فقط در شهر، که در ذهن. و ما تماشاگران، با هر نمای بسته و هر قاب بیافق، یک قدم دیگر به درون روانِ آشفتهی او نزدیک میشویم.
نویسنده: دکتر لیلی خوشگفتار



















