• امروز : شنبه - ۱۱ بهمن - ۱۴۰۴
  • برابر با : Saturday - 31 January - 2026
0

بازمانده ای که جان ندارد، روایت یک فصل خاموش از مسابقه ای پرهیجان

  • کد خبر : 180323
  • ۲۳ آبان ۱۴۰۴ - ۹:۵۶
بازمانده ای که جان ندارد، روایت یک فصل خاموش از مسابقه ای پرهیجان
نسخه‌ی ایرانی شده «بازمانده» مانند این است که یک نقشه‌ی گنج را از روی نسخه‌ی آمریکایی یا استرالیایی کپی کنند، بعد وسط کار یادشان برود گنج قرار بود کجا باشد.  

پایگاه خبری حامی ایرانیان، دکتر لیلی خوش‌گفتار ـ در قسمت اول «بازمانده» مشخص است که سازندگان دقیقاً نمی‌دانند در حال بیان کردن چه چیزی هستند و چه می خواهند بگویند. نسخه‌ی ایرانی شده «بازمانده» مانند این است که یک نقشه‌ی گنج را از روی نسخه‌ی آمریکایی یا استرالیایی کپی کنند، بعد وسط کار یادشان برود گنج قرار بود کجا باشد. در نسخه‌ نوشته شده من از قسمت اول، حداقل ریتمی منطقی وجود داشت و حالا برای من تجربه تماشای این مسابقه، حال ‌و هوای دیدن خانه نیمه‌کاره‌ای را داشت که اسکلتش هست، اما گویی که معمار حوصله نداشته پله‌های آن را درست بسازد.

در سینما، ایده بدون پردازش، فقط یک تیرک خام است. آن چیزی که فیلمنامه باید انجام می‌داد، ساختن استخوان‌بندی روایت بود: ریتم‌بندی دقیق، طراحی لحظه‌های مکث و ضربه، ساختن نقطه‌های چرخش شخصیت‌ها. اما در بازمانده، ریتم مثل یک ساعت خراب جلو می‌رود. آن لحظه هایی که بیننده باید از شدت تعلیق و تنش عرق کند، کم جان و بی‌رمق‌اند. لحظه هایی که باید کوتاه باشند، بی‌دلیل کش می‌آیند، گویی که روایت نمی داند کدام اتفاق «مهم» است و کدام فقط یک اشاره.

فقدان شخصیت‌پردازی در این روایت کاملا مشهود است. مسابقه‌ای مثلSurvivor  در اصل یک درام خودجوش است و ظرفیت بالایی برای ساخت شخصیت دارد. یعنی فیلمنامه‌نویس فقط جرقه می‌زند و بقیه کار را شرکت کننده ها انجام می‌دهند. در نسخه‌های خارجی، یک شرکت‌کننده با یک جمله یا یک نگاه تبدیل به مهره‌ی کلیدی هر قسمت می‌شود، چون دوربین و تدوین او را در جایگاه خودش تثبیت می‌کنند. در اینجا، آدم‌ها مثل سایه‌هایی در رفت ‌و آمدند؛ نه قوس دارند، نه کشمکش، نه لایه. نه لحظه‌ای که تماشاگر بگوید «این آدم را فهمیدم، عجب آدم…». این قصور فقط تقصیر شرکت‌کننده‌ها نیست؛ این شکست مستقیم کارگردانی و فیلمنامه است که اجازه نداده شخصیت‌ها در قاب نفس بکشند. گویی که کارگردان از درگیری واقعی آدم‌ها هراس دارد. می‌خواهد‌ همه چیز «درست» و «منظم» بماند. فکر کرده‌ اگر همه چیز را رها کند، جهان داستانش متلاشی می‌شود. در حالی که در یک مسابقه، بقا یعنی بی‌نظمی کنترل‌شده. یعنی آشفتگی هدفمند. یعنی لحظه‌ای که آدمی زیر فشار، چیزی را از خودش نشان می‌دهد که حتی خودش هم انتظارش را ندارد. نتیجه؟ یک روایت مهندسی ‌شده، اما فاقد نبض. توضیح‌های روایی جایی تزریق می‌شود که نیازی نیست، سکوت در لحظه‌هایی می‌نشیند که باید روایت از شدت تنش به خود بلرزد و دل مخاطب را بلرزاند. ریتم انگار با دلخوری ورق می‌خورد: کند در جایی که باید تند باشد، تند در وقتی که باید مکث کند. این‌ها همان لحظه‌هایی است که باید کشف و برجسته می‌شد، اما به‌ جای آن همه‌چیز صاف و استریل شده است.

مشکل بنیادی‌تر کارگردانی، ناتوانی در خلق دیدگاه است که هیچ نسبتی با روح فرمتی که انتخاب کرده برقرار نکرده است. در Survivorهای خارجی، دوربین یک شکارچی است؛ لحظه را می‌بلعد. نگاه‌ها را می‌قاپد. دروغ و تردید را بو می‌کشد. اینجا دوربین بیشتر شبیه یک شاگرد صفر کیلومتر است که مدام از موقعیت‌های کلیدی جا می‌ماند. لحظه‌هایی که باید آتش درگیری را شعله‌ور کند یا شک را در دل تماشاگر بکارد، نه زاویه‌ای، نه ضربه‌ای، نه تفسیر تصویری‌ای، صرفاً با یک بی‌تفاوتی عجیب ثبت شده‌اند.

همچنین روایت تحت تاثیر سرمایی است که از قاب بیرون می‌زند. فضای فصل آن‌قدر بی‌روح و خنثی طراحی شده که انگار سازندگان عمداً تصمیم گرفته‌اند مسابقه را از هر نوع ضربان انسانی پاک کنند. در حالی ‌که نسخه‌های خارجی از دو امتیاز حیاتی گرمای موقعیت و حضور زنده‌ی طبیعت بهره می برند، در بازمانده ایرانی شده، فضا چنان خنثی و بی‌داستان است که انگار در حال تماشای یک تمرین نظامی هستیم، نه آغاز یک نبرد بقای واقعی. به نظر، کارگردان با انتخاب فصل نادرست و سرمای پاییز، پتانسیل مسابقه را حیف کرده‌ است.

به‌عنوان کسی که نسخه‌ی خودش را نوشته بود و حالا دارد محصول نهایی را می‌بیند، حس تلخِ «انرژی دور ریخته‌شده» کاملا برایم قابل‌درک است. وقتی سازندگان از دل مسابقه می‌ترسند، وقتی با واقعیت درون آدم‌ها میانه‌ای ندارند، وقتی دوربین را مثل یک شیء مقدسِ بی‌صدا حمل می‌کنند، خروجی می‌شود مسابقه‌ای که جسارت ندارد، قدرت ندارد، و مهم‌تر از همه، هویت ندارد. در نتیجه، مشکل روح مسابقه است که در نمونه‌های خارجی مخصوصا در فضای آخر هر قسمت یعنی دادگاه، مرزهایی مثل اخلاق، رفاقت، خودخواهی و ترس را می‌سنجند، اما در نسخه‌ی ایرانی، در طول مسابقه و مخصوصا در محکمه به ضعیف ترین شکل ممکن اجرا می شود.

با این حال، این فرمت روایت و شخصیت پردازی، ستون‌های محکمی دارد. اگر قرار است این مسابقه جان بگیرد، راهش در جسارت است. در رها کردن روایت از دست مهندسی بیش ‌از حد. در اعتماد به انسان‌ها و پیچیدگی‌شان. استفاده از ظرفیت مجری های به نامی چون سیامک انصاری و مهرداد غفوریان که در این قسمت اول حضور بسیار کمرنگی داشتند.

جایی که بقا واقعاً شروع می‌شود، همان‌جاست که این مسابقه باید به آن برسد.

نویسنده: دکتر لیلی خوش گفتار

لینک کوتاه : https://hamieiranian.ir/?p=180323
  • نویسنده : دکتر لیلی خوش گفتار

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.

برچسب ها